سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
اردیبهشت 1389 - خاطره های مدرسه و دوستان
خاطره های مدرسه و دوستان
آهای آدمها می دونید زندگی یعنی چی؟ باهم بودن و برای هم تپیدن؛ یا بی تفاوت از کنار هم ...
درباره وبلاگ


آهای آدمها می دونید زندگی یعنی چی؟ باهم بودن و برای هم تپیدن؛ یا بی تفاوت از کنار هم ...

آیه های زندگی
پیوندها
سایت مهندسین پلیمر
Polymer Engineers of Darab University

خریدار غروب
فرزانگان امیدوار
دکتر علی حاجی ستوده
پایگاه اطلاعاتی و کاربردی شایگان
سکوت ابدی
محمد قدرتی MOHAMMAD GHODRATI
پاتوق دخترها وپسرها
سلمان علی ع
سه ثانیه سکوت
نهِ/ دی/ هشتاد و هشت
****شهرستان بجنورد****
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
شاه تور
برادران شهید هاشمی
قلب خـــــــــــــــــــــــــــاکی
دهاتی
رویای شبانه
...::بست-70..:: بهترین های روز
فقط عشقو لانه ها وارید شوند
ترانه ی زندگیم (Loyal)
بچه مرشد!
هم نفس
sindrela
آقا رضا
از فرش تا عرش
سفیر دوستی
ع ش ق:علاقه شدید قلبی
حقیقت سبز
گروه اینترنتی جرقه داتکو
بوی سیب
عاشق آسمونی
مدرسه استثنایی آزادی
سکوت پرسروصدا
غلط غو لو ت
مردود
میم.صاد
خوش آمدید
بچه های اوتیسم استان خوزستان --- khozestan Autism childern
نوری چایی_بیجار
بهار ی که همیشه به دنبال آن بودی؟
حفاظ
ایـــــــران آزاد
بیاببین چیه ؟
انجمن تخصصی آیه های زندگی
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
یک نفس عمیــــــــــق
یادداشتهای فانوس
صل الله علی الباکین علی الحسین
TOWER SIAH POOSH
اینجا،آنجا،همه جا
ناکام دات کام
داود ملکزاده خاصلویی
اسمس بارون
تنها
خونه دارو بچه دار زنبیلو بردارو بیار
fazestan
افســـــــــــونگــــر
راهی به سوی اینده
.: شهر عشق :.
یکی بود هنوزهم هست
پیامک 590
JUST
همه چی تموم
مهندسی پیوند ارتباط داده ها DCL
قرآن و اهل بیت(ع)تنها راه نجات
دانشگاه علمی کاربردی کوشا جاده مخصوص کرج
از دوجین خوشگل تر
مسائل شیطان پرستی در ایران و جهان
منطقه آزاد
صبح سپید
دیار غم
عشق طلاست
....در بارگاه قدس که جای هیچ ملال نیست
جیگر نامه
دلتنگی
آتش عشق ❤❤ جزرومد❤❤
آبی های لندن
آخرین منجی
صفاسیتی
wanted
بانوی آفتاب
جوجواستان
sina
دکتر علی حاجی ستوده
تنهایی
ارزش ها و توانایی ها از قلم معلم مطهر
پایگاه اطلاع رسانی دارالقرآن الزهراء(س)
***** میلاد و هستی *****
نفوذی
گوهر وجود
!! کتابهای رویایی !!
تنها عشق منی
کهکشان Networkingbest
داستانهای واقعی روابط عمومی Dr.Rahmat Sokhani
درد دل جوانان
روشن تر از خاموشی
دوستانه
موسیقی اصیل سنتی ایرانی
شهدا شرمنده ایم
بهترین قالب های وبلاگ


لوگو
آهای آدمها می دونید زندگی یعنی چی؟
باهم بودن و برای هم تپیدن؛ 
یا بی تفاوت از کنار هم ...



آمار وبلاگ
بازدید امروز: 9
بازدید دیروز: 22
کل بازدیدها: 9491






 
جمعه 31 اردیبهشت 89 :: 8:29 عصر :: نویسنده : سایه نشاط

شاید هیچ وقت نفهمی که من خیلی دوستت دارم همون اندازه که خواهرم را دوست دارم .


وقتی با آن جدیت در کلاس درس تلاش می کنی دلم می خواهد بر دستان مقدست بوسه بزنم


و هنگامی که دیر به محل کار می رسی و چشمان نگرانت ساعت را می کاوند


دوست دارم آرام باشی و به اعصاب خودت مسلط باشی


وقتی به کلاست قدم می گذارم و نظم کاریت را می بینم به وجودت افتخار می کنم


و هنگامی که برای تعلیم به دانش آموزانت از جانت مایه می گذاری تمام دنیا و تمام تمناها را در نگاهت می بینم


پس بگذار بی پرده بگویم که:


معلم مهربانم برایم با ارزش هستی و مانند گوهری گرانبها از تو در تمام لحظات سخت کاریت حمایت می کنم


فقط خدا می داند که تو چه موجود با ارزشی هستی . 


بدان که برایم مهم هستی




موضوع مطلب :
جمعه 31 اردیبهشت 89 :: 8:19 عصر :: نویسنده : سایه نشاط

چقدر باید بی توجه باشم


بار اول که صدایش را از ییرون دفتر شنیدم  گفت :دماغم خون آمده


یکی از معاون ها قدری به او پنبه داد و اورفت چند لحظه گذشت دوباره صدایش را شنیدم که گفت:


 هنوز خون می یاد معاونم دوباره به او پنبه داد یکباره قلیم ریخت چرانشستی ؟


مثل برق گرفته ها از پشت میز کارو ازکنار تلی از کاغذ وبخشنامه پا شدم خدایا!...


تمام بینی ودهانش پرخون بود .دویدم اورا برروی یک صندلی نشاندم

فورا بالای بینی اورا گرفتم و فشار دادم .گفتم پنبه ها را از روی بینی ات برندار


خون فواره می زد گفتم چه شده ؟


گفت سابقه داره !


فریاد زدم آب قند بدهید ؛آب قند را به اودادند ، گفتم یخ داخل پارچ را بگذارید توی پلاستیک وبه من بدهید


.یخ را روی سرش گذاشتم ،می دانستم گرما اورابه این روز در آورده است .باید کولر کلاس را روشن می کردند .


بینی اش را کنترل کردم خون ها لخته شده بوند و بالاخره بند آمد خیلی


برایش دلم سوخت دختر گلم مثل پروانه ای زیبا به من نگاه می کرد


 گفتم زنگ بزنید خانواده اش بیایند و بعد از ساعتی او در حالیکه بازویش را مادرش گرفته بود از مدرسه خارج شد


در دل گفتم :


متاسفم کاشک همان بار اول که صدایش را از پشت در شنیدم پا می شدم


خدایا من را ببخش .




موضوع مطلب :
جمعه 31 اردیبهشت 89 :: 12:30 عصر :: نویسنده : سایه نشاط

اگر می دانستید تمام تلاش من در مدرسه برای آسایش شما و آموزش


درست بچه ها بود آن وقت از دستورات و خواهش های من ناراحت نمی شدید .


اگر می دانستید وقتی در کارتان موفق می شوید چه قدر خوشحال می شوم .


من را نیز نظاره می کردید.


اگر می دانستید چه قدر زیباست وقتی لبخند شما را بر لبانتان می بینم


همیشه می خندیدید.


اگر می دانستید به شما به دیده ی فرزندانم می نگرم


با من مادرانه برخورد می کردید .


اگر می دانستید برایم معلمانی خوب هستید


هیچگاه قلبم را به درد نمی آوردید .




موضوع مطلب :