|
جمعه 31 اردیبهشت 89 :: 8:29 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
شاید هیچ وقت نفهمی که من خیلی دوستت دارم همون اندازه که خواهرم را دوست دارم . وقتی با آن جدیت در کلاس درس تلاش می کنی دلم می خواهد بر دستان مقدست بوسه بزنم و هنگامی که دیر به محل کار می رسی و چشمان نگرانت ساعت را می کاوند دوست دارم آرام باشی و به اعصاب خودت مسلط باشی وقتی به کلاست قدم می گذارم و نظم کاریت را می بینم به وجودت افتخار می کنم و هنگامی که برای تعلیم به دانش آموزانت از جانت مایه می گذاری تمام دنیا و تمام تمناها را در نگاهت می بینم پس بگذار بی پرده بگویم که: معلم مهربانم برایم با ارزش هستی و مانند گوهری گرانبها از تو در تمام لحظات سخت کاریت حمایت می کنم فقط خدا می داند که تو چه موجود با ارزشی هستی . بدان که برایم مهم هستی موضوع مطلب :
جمعه 31 اردیبهشت 89 :: 8:19 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
چقدر باید بی توجه باشم بار اول که صدایش را از ییرون دفتر شنیدم گفت :دماغم خون آمده یکی از معاون ها قدری به او پنبه داد و اورفت چند لحظه گذشت دوباره صدایش را شنیدم که گفت: هنوز خون می یاد معاونم دوباره به او پنبه داد یکباره قلیم ریخت چرانشستی ؟ مثل برق گرفته ها از پشت میز کارو ازکنار تلی از کاغذ وبخشنامه پا شدم خدایا!... تمام بینی ودهانش پرخون بود .دویدم اورا برروی یک صندلی نشاندم خون فواره می زد گفتم چه شده ؟ گفت سابقه داره ! فریاد زدم آب قند بدهید ؛آب قند را به اودادند ، گفتم یخ داخل پارچ را بگذارید توی پلاستیک وبه من بدهید .یخ را روی سرش گذاشتم ،می دانستم گرما اورابه این روز در آورده است .باید کولر کلاس را روشن می کردند . بینی اش را کنترل کردم خون ها لخته شده بوند و بالاخره بند آمد خیلی برایش دلم سوخت دختر گلم مثل پروانه ای زیبا به من نگاه می کرد گفتم زنگ بزنید خانواده اش بیایند و بعد از ساعتی او در حالیکه بازویش را مادرش گرفته بود از مدرسه خارج شد در دل گفتم : متاسفم کاشک همان بار اول که صدایش را از پشت در شنیدم پا می شدم خدایا من را ببخش . موضوع مطلب :
جمعه 31 اردیبهشت 89 :: 12:30 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
اگر می دانستید تمام تلاش من در مدرسه برای آسایش شما و آموزش درست بچه ها بود آن وقت از دستورات و خواهش های من ناراحت نمی شدید . اگر می دانستید وقتی در کارتان موفق می شوید چه قدر خوشحال می شوم . من را نیز نظاره می کردید. اگر می دانستید چه قدر زیباست وقتی لبخند شما را بر لبانتان می بینم همیشه می خندیدید. اگر می دانستید به شما به دیده ی فرزندانم می نگرم با من مادرانه برخورد می کردید . اگر می دانستید برایم معلمانی خوب هستید هیچگاه قلبم را به درد نمی آوردید . موضوع مطلب : |
||