|
یکشنبه 10 اردیبهشت 91 :: 8:25 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
با ترس و نگرانی وارد دفتر مدرسه شدخانمی نیز همراهش بود قیافه اش به هرکسی می خورد غیر از اینکه معلم باشد برای همین گفتم کاری دارید ؟ حیرت زده نگاهش کردم تحقیق کردم و متوجه شدم چند سالی است که به بیماری شدید روحی مبتلاست و هر سال در یک مدرسه به سر می ببرد و هیچ کس به او کاری ندارد و او در تنهایی خودش غرق است ادامه دارد موضوع مطلب :
جمعه 8 اردیبهشت 91 :: 8:29 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
برنامه ریزیها رو خیلی سریع انجام دادیم و باید برای اجرای آنها همه دست به دست هم میدادیم گوشه ای شعر و آن گوشه ی دیگر خطاطی روز قبل گفته بودم هر که بتونه بیشترین اسم یا لقب از حضرت فاطمه (س) را همراه با معنی برای ما بیاورد به عنوان تقدیر به او هدیه می دهیم و نیت داشتم از هر کلاس سه منتخب از بهترین ها داشته باشم . این برنامه هم فقط برای پایه های چهارم و پنجم بود . موقع برنامه ها وقتی جواب ها رو جمع کردیم دیدم بچه ها خیلی زحمت کشیدند و از نت و کتابها تحقیق کرده بودند و کلی اسم و لقب برای ما آورده بودند از دلم نیامد از هر کلاس سه نفر انتخاب کنم اگر یک چیزی بگویم باور می کنید ؟ با تعجب نگاهی کرد و گفت به خدا درسته نمی دانم چرا قبل از اینکه او برای کارتها ی جایزه برود احساس میکردم کارتها به اندازه ی بچه هاست و حدسم درست در آمده بود و حالا با ولع تمام بوی عطر فاطمی را در محفل عاشقانه ی دانش آموزان حس میکردم موضوع مطلب :
جمعه 8 اردیبهشت 91 :: 7:37 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
رقابت خیلی شدید بود و ما باید یک فکر جدید ارائه میدادیم تا بتوانیم برنده بشویم ابتدا از سنگ استفاده کردیم ! روز مسابقه فرا رسید و بچه ها با لباس محلی همراه با سازهای اختراعی ما بر روی سکوی اجرا رفتند دل تودل هیچکس نبود تمام سالن ساکت بودند هنگامی که پایین آمدند آنها که شیشه های خورده سنگ را تکان می دادند دست هایشان زخمی بود اشک در چشمان آنها حلقه زده بود اما به خاطر موفقیت گروه تمام درد را در خود کشته بودند نمی دانستیم به آنها چه بگوییم . فقط آنها را بوسیدم و سریع به پانسمان دست آنها پرداختم و خودم را لعنت میکردم که چگونه ندانسته موجب این حادثه شده بودم موضوع مطلب :
پنج شنبه 7 اردیبهشت 91 :: 5:33 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
مسابقه ی تئاتر بود و بچه ها یک نمایشنامه ی زیبا داشتند . در این نمایشنامه تعدادی از بچه ها باید گل باشند و از ابتدا روی صحنه می ایستادند و با گلبرگ های خود بازی می کردند و هیچ نمی گفتند . البته جدا از ضربان قلب من وهمکارم خلاصه در حال اجرای نمایشنامه یکباره متوجه شدیم که یکی از گل های روی صحنه به ارامی بر روی زمین افتاد در پشت صحنه او را که از شدت اضطراب نیمه بیهوش شده بود به هر طریقی بود به حال آوردیم و به ارامی زیر بغلش را گرفتیم و به میان جمعیت اوردیم و روی صندلی تماشا چیان نشاندیم چه قدر زیبا و خوب کار شده بود خصوصا آن قسمتی که آن گل به آرامی بر روی زمین خوابید بله اینگونه بود که : موضوع مطلب :
پنج شنبه 7 اردیبهشت 91 :: 5:59 صبح :: نویسنده : سایه نشاط
اتو زدن به لباس را دوست نداشتم شاید هم وقت اتو را نداشتم یا حوصله ی آن را آن روز هم طبق معمول برای رفتن آماده میشدم و بدون اینکه لباسم را اتو کنم آن را از روی طناب که در حیاط بود برداشتم و با عجله پوشیدم وبه سمت محل آموزش حرکت کردم در کلاس درس بعد از سلام و احوالپرسی مشغول تدریس شدم ولی بچه ها به جای گوش دادن پچ پچ می کردند ومی خندیدند دوباره به طرف تخته رفتم و شروع به نوشتن کردم آنها سکوت کردند اما چشمان شیطنت بار شان و خنده هایی که سعی میشد با فشار زیاد جلوی آن را بگیرند حاکی از این بود که چیزی هست که کلاس را به هم میریزد آخه یک گیره ی لباس به شما وصل هست باید کاری میکردم ومغز خلاقم به کمک می امد جرقه ای به این فکر فسیل شده آمد و گفتم : گیره بله گیره درس را شروع کردم اما با انها باید چه میکردم ؟ موضوع مطلب :
چهارشنبه 6 اردیبهشت 91 :: 8:20 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
دایم از این پله ها می رفتم بالا و می امدم پایین گفت: حداقل بگو چرا اینقدر بالا و پایین میروی؟ بعد از هر دو سه بار بالا و پایین رفتنآینه را از کیفم در می اوردم و نگاهی میکردم و می گفتم هنوز باید تلاش کنم بچه ها با خوشحالی جوابم را دادند و گفتند خانم چه قدر قرمز شدید و من لبخندی زدم و گفتم داشتم ورزش می کردم نمی دانید چه نشاطی می دهد برایشان جالب بود که من از پله های مدرسه برای ورزش استفاده کردم و از من خواستند تا آنها را ببرم تا این تجربه را داشته باشند با خنده از پله ها بالا می رفتند و باز میگشتند اما انها نمیدانستند که بیدار خوابی شب گذشته علت چنین ورزشی بود که داشتم و اما مدیرم!!!!!!!! وقتی فهمید با خنده ای تاباورانه فقط نگاهم کرد و آهی کشید و لی بچه ها ان روز شادتر از همیشه درس را شروع کردند
موضوع مطلب :
یکشنبه 27 فروردین 91 :: 12:27 صبح :: نویسنده : سایه نشاط
وارد کلاس شدم هر کدام از بچه ها مشغول کاری بود یکی روی میز رامرتب میکرد .اون یکی کلاس را اب پاشی میکرد . یکی تخته را و یکی ....
آموزگار روزت مبارک و به دنبال آن هلهله و شادی بود که تو کلاس پیچید . از همه تشکر کردم و پشت میز نشستم کار به همینجا ختم نشد وقتی مدرسه تعطیل شد من موندم و یک عالمه تخم مرغ و ماست و کره و سیب و گردو و یک عدد مرغ که از همه مهمتر بود همه از دیدن یک مرغ قهوه ای تپل مپل خوشحال شده بودند مرغی که هر روز صبح یک تخم مرف ما را مهمان میکرد .
موضوع مطلب : |
||