<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" >
<channel>
<title>خاطره هاي مدرسه و دوستان</title>
<link>http://anrozha.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " خاطره هاي مدرسه و دوستان "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 May 2012 10:17:14 GMT</lastBuildDate>
<author>سايه نشاط</author>
<item>
<title>افسرده</title>
<link>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/95/%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af%d9%87/</link>
<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://images.takpix.com/2012/04/25/fun52/takpix-fun5225.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;290&quot; height=&quot;273&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;با ترس و نگراني وارد دفتر مدرسه شدخانمي نيز همراهش بود قيافه اش به هرکسي مي خورد غير از اينکه معلم باشد براي همين گفتم کاري داريد ؟&lt;br /&gt;مادرش جلو آمد و ابلاغ او را روي ميز گذاشت .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;حيرت زده نگاهش کردم &lt;br /&gt;گفتم شما معلم هستيد ؟اما او فقط مرا نگاه کرد و هيچ نگفت !مادرش گفت بله سال گذشته مدرسه ي .... بوده است و الان براي مدرسه ي شما ابلاغ گرفته &lt;br /&gt;هر چه سوال کردم خودش سکوت کرده بود و اصلا حرفي نميزد و فقط خيره به من زل زده بود . از شما چه پنهان کمي ترسيده بودم &lt;br /&gt;چشمانش حالت عجيبي داشتند و خودش را در ميان چادر مشکي کاملا پيچانده بود &lt;br /&gt;خوش امد گفتم و او به همراه مادرش رفت بدون اينکه با ما سخني بگويد &lt;br /&gt;بلافاصله با اداره تماس گرفتم و متوجه شدم او دچار بيماري روحي است و به عنوان نيروي رزرو در اختيار ماست و اين شد شروع يک فرايند که مدتها به طول انجاميد .&lt;br /&gt;او هر روز ارام به مدرسه مي امد و در سکوت خودش گوشه اي روي يک صندلي مي نشست و تکان نمي خورد . نه حرف ميزد و نه چيزي مي خورد ونه حرکتي ميکرد &lt;br /&gt;براي اينکه وادار به حرکتش کنيم به او گفتيم ساعت تفريح براي کنترل دانش اموزان به حياط برو و به معونين کمک کن .اما او در حياط نيز گوشه اي مي ايستاد و فقط به يک نقطه زل ميزد . بيشتر روزها همينطور ساعت ها فقط اشک ميريخت و هر کار مي کرديم از جايش تکان نمي خورد حتي اگر در زير آفتاب سوزان يا باران هم قرار داشت مدتها به همان حالت مي ماند . در کلاس نيز هيچ کار نمي کرد و اگر او را به کلاسي مي فرستاديم چند لحظه بعد بچه ها او را دعوا ميکردند و يا اشک او را در مي اوردندو يا بچه ها همه کلاس را ترک مي کردند و اوخود در کلاس تنها مي ماند . &lt;br /&gt;هر چه سعي ميکرديم ادرس او را بفهميم کجاست به ما ادرس نميداد و حتي يک شماره تماس هم از او نداشتيم . &lt;br /&gt;ولي بايد کاري مي کرديم وجدانمان اجازه نمي داد ببينيم يک انسان اينگونه به نابودي کشيده شود . &lt;br /&gt;و کارآگاه بازي ما شروع شد &lt;br /&gt;او را تعقيب مي کرديم تا بفهميم منزلش کجاست اما او هميشه مراقب اطرافش بود و فکر ميکرد کسي دارد دنبالش مي کند و آنقدر از اين کوچه به آن کوچه مي رفت که گمش مي کرديم . &lt;br /&gt;بالاخره يک روز توانستيم خانه ي او را پيدا کنيم.و يکي دوروز بعد به خانه اش رفتيم مادرش در را باز کرد از ديدن ما شکه شده بود . ما با خنده گفتيم امديم احوالپرسي &lt;br /&gt;و خدا چه ميديديم !!!!!!!!!&lt;br /&gt;توي فيلمها زيادديده بوديم که شخصي را حبس مي کنند و او را تحت کنترل خود در مي اورند ولي در عالم واقع نديده بوديم و اين يکي از اين نمونه ها بود . &lt;br /&gt;معلم مدرسه ي ما کاملا تحت سلطه ي مادر بود . مادري که خودش مشکل روحي داشت و کاملا مشهود بود . به ما گفتند که پدر او شهرستان است اما بعدها متوجه شديم که فوت کرده و ساليان است که مادر دروغ مي گويد و پدري در کار نيست . زندگي عجيبي داشتند . گويي وارد يک گداخانه شده بوديم . &lt;br /&gt;اساب کمي داشتند که روي اسباب اندک را هم با تکه هاي پارچه پوشانده بودند . حتي روي فرش اتاق را پارچه هاي کهنه و تکه تکه شده کشيده بودند . &lt;br /&gt;سلطه اي عجيب ديده ميشد و دخترک تمام کارهايي را انجام ميداد که مادر مي گفت &lt;br /&gt;بايد کاري مي کرديم . بايد او را نجات ميداديم و زندگي را به اين دختر جوان بر مي گردانديم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;تحقيق کردم و متوجه شدم چند سالي است که به بيماري شديد روحي مبتلاست و هر سال در يک مدرسه به سر مي ببرد و هيچ کس به او کاري ندارد و او در تنهايي خودش غرق است &lt;br /&gt;با اداره تماس گرفتم و حراست را در جريان گذاشتم برايش وقت مشاوره گرفتم و مادرش را خواستم و او را به مرکز مشاوره فرستادم &lt;br /&gt;مادرش قبول نمي کرد اما وقتي با فشار هاي ما و اصرار ائاره روبرو شد مجبور گرديد که اطاعت کند &lt;br /&gt;با مشاوران در تماس بودم &lt;br /&gt;تشخيص افسردگس بسيار شديد داده شد و گفتند بايد در .... بستري شود &lt;br /&gt;حالت هاي عجيبش همه را گيج ميکرد گاهي ساعتها فقط مي خنديد و گاهي ساعت ها فقط اشک مي ريخت &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;ادامه دارد &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2012 20:25:00 GMT</pubDate>
<comments>http://anrozha.parsiblog.com/Comments/95</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2661520</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سايه نشاط</dc:creator>
<guid>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/95/%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af%d9%87/</guid>
</item>

<item>
<title>بوي عطر فاطمي</title>
<link>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/94/%d8%a8%d9%88%d9%8a+%d8%b9%d8%b7%d8%b1+%d9%81%d8%a7%d8%b7%d9%85%d9%8a/</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.walmeri.ir/wp-content/uploads/fatemieh1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;334&quot; height=&quot;335&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;برنامه ريزيها رو خيلي سريع انجام داديم و بايد براي اجراي آنها همه دست به دست هم ميداديم &lt;br /&gt;دو روز مونده بود به شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) و بايد بچه ها را فعال مي کرديم تا بيشتر پيرامون بانو تحقيق داشته باشند &lt;br /&gt;تقسيم کار شده بود بين کلاسها &lt;br /&gt;يک پايه نقاشي و يکي مقاله و يک پايه هم خطاطي و خلاصه هر کسي يک کاري انجام ميداد &lt;br /&gt;ايستگاه صلواتي هم که بايد مي بود &lt;br /&gt;داد زديم حي علي خير العمل و چشمانمان را بستيم و دستانمان را دراز کرديم &lt;br /&gt;نميخواستيم ببينيم هر کسي چه مقدار نخود تو ديگ خيراتي مي اندازد &lt;br /&gt;خب ماشالله هم خوب جمع شد &lt;br /&gt;مگر ميشه اسم اهل بيت باشه و معلم جماعت خودشو کنار بکشه &lt;br /&gt;تو مدرسه ولوله راه افتاده بود &lt;br /&gt;در و ديوار شده بود کارهاي دانش اموزان . يک طرف نقاشي و يک طرف کارهاي تحقيق &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;گوشه اي شعر و آن گوشه ي ديگر خطاطي &lt;br /&gt;غلغله بود براي ديدن کارهاي يکديگر و اما از مراسم &lt;br /&gt;ديگ عدسي براي همه ي بچه راه افتاده بود بايد 400 نفر را صبحانه ميداديم و اين گل هاي قشنگ !!&lt;br /&gt;پاک و معصوم در حاليکه هر کدام به گوشه ي مقنعه ي خودشان يک گل مشکي زده بودند تو صف هاي منظم روي زمين نشسته بودند و با آواي يا زهرا يا زهرا سينه ميزدند و نوحه مي خوندند &lt;br /&gt;اما بگم از يک چيز جالب تو اين محفل سوگواري &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;روز قبل گفته بودم هر که بتونه بيشترين اسم يا لقب از حضرت فاطمه (س) را همراه با معني براي ما بياورد به عنوان تقدير به او هديه مي دهيم و نيت داشتم از هر کلاس سه منتخب از بهترين ها داشته باشم . اين برنامه هم فقط براي پايه هاي چهارم و پنجم بود .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;موقع برنامه ها وقتي جواب ها رو جمع کرديم ديدم بچه ها خيلي زحمت کشيدند و از نت و کتابها تحقيق کرده بودند و کلي اسم و لقب براي ما آورده بودند از دلم نيامد از هر کلاس سه نفر انتخاب کنم &lt;br /&gt;گفتم هر که زحمت کشيده اسمشو در بياريد &lt;br /&gt;و معاون پرورشي يک صفحه از اسامي بچه ها به من داد &lt;br /&gt;نگاهي به انها کردم و سري به بانک جايزه زدم ديدم به تعداد همه جايزه اي که در نظر داشتم را داريم &lt;br /&gt;به معاون آموزشي گفتم ميشه زحمت کارت هاي جايزه را بکشيد و براي هر کدام يک کارت بياوريد &lt;br /&gt;چند دقيقه بعد او آمد در حاليکه حيران بود و خنده بر لب گفت :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;اگر يک چيزي بگويم باور مي کنيد ؟&lt;br /&gt;خنديدم و گفتم : لازم نيست بگي بزار خودم بگم &lt;br /&gt;گفت مگر چي مي خوام بگم &lt;br /&gt;در حاليکه بغض گلوي منو فشار ميداد گفتم حتما کارتهاي جايزه به تعداد اسامي بوده درسته ؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;با تعجب نگاهي کرد و گفت به خدا درسته &lt;br /&gt;به اندازه همين بچه ها کارتها مهر زده و آماده تو کشو بود و من ديگه کارتي رو مهر و امضا و چاپ نکردم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;نمي دانم چرا قبل از اينکه او براي کارتها ي جايزه برود احساس ميکردم کارتها به اندازه ي بچه هاست و حدسم درست در آمده بود &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;و حالا با ولع تمام بوي عطر فاطمي را در محفل عاشقانه ي دانش آموزان حس ميکردم &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 20:29:00 GMT</pubDate>
<comments>http://anrozha.parsiblog.com/Comments/94</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2659564</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سايه نشاط</dc:creator>
<guid>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/94/%d8%a8%d9%88%d9%8a+%d8%b9%d8%b7%d8%b1+%d9%81%d8%a7%d8%b7%d9%85%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>شيشه و سنگ</title>
<link>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/93/%d8%b4%d9%8a%d8%b4%d9%87+%d9%88+%d8%b3%d9%86%da%af/</link>
<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://aks.roshd.ir/photos/71.24997.medium.aspx&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;284&quot; height=&quot;332&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;رقابت خيلي شديد بود و ما بايد يک فکر جديد ارائه ميداديم تا بتوانيم برنده بشويم &lt;br /&gt;با همکارم نشستي داشتم بر اساس آن ايده اي به ذهنمان رسيد&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;ابتدا&amp;nbsp; از سنگ استفاده کرديم ! &lt;br /&gt;آره همين سنگهاي کوچک . به بچه ها گفتيم هر کدام دو تکه سنگ به اندازه کف دست خودتان بياوريد &lt;br /&gt;فردا همه با تکه هاي سنگ آمدند خودمان هم نمي دانستيم چه مي خواهيم بکنيم اما خب بايد آزمايش ميشد &lt;br /&gt;با توجه به ريتم آهنگ به دانش آموزان گفتيم که سنگ ها را به هم بزنند . اما قانع نشديم بايد باز هم صدا اضافه مي کرديم &lt;br /&gt;يادم از شيشه امد &lt;br /&gt;مقداري سنگ ريزه را درون شيشه هاي مرباي کوچک ريختيم و به دست بعضيها داديم و به آنها گفتيم آنها را در بعضي از قسمت ها حرکت دهند &lt;br /&gt;اما هنوز جا داشت که بيشتر کار شود&lt;br /&gt;از سنج هاي کوچک استفاده کرديم و به چند تايي هم سنج داديم &lt;br /&gt;خب مي شد از چوب هم استفاده کرد پس چند نفري هم چوبهايي به انداره 40 سانت داده شد تا با زدن آنها&amp;nbsp; به هم توليد صدا بکنند&lt;br /&gt;اما بعضي جاها هنوز صدا لازم داشتيم و براي همين از قاشق هم استفاده کرديم و با زدن دو قاشق به توانستيم صداي مورد نياز را به دست آوريم &lt;br /&gt;خب گروه سرود مدرسه تکميل شد و&amp;nbsp; آهنگ نوازان هم مشخص گرديدند و تقسيم مسئوليت شد .&lt;br /&gt;گروه جالب و زيبايي شده بود و سرود مسابقه هم که يک سرود محلي بود بسيار جالب شعر گذاري شده بود &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;روز مسابقه فرا رسيد و بچه ها با لباس محلي همراه با سازهاي اختراعي ما بر روي سکوي اجرا رفتند &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;دل تودل هيچکس نبود تمام سالن ساکت بودند &lt;br /&gt;و همه با تعجب به اين گروه محلي و آن سنگ وشيشه ها و قاشقها چشم دوخته بودند و بالاخره آغاز شد &lt;br /&gt;بسيار زيبا اجرا شد و همه آنها را تشويق کردند ما هم خوشحال از حاصل کار به انها افتخار مي کرديم و اما بچه ها !!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;هنگامي که پايين آمدند آنها که شيشه هاي خورده سنگ را تکان مي دادند دست هايشان زخمي بود &lt;br /&gt;بله دوتا از شيشه ها شکسته بود و بچه ها براي اينکه سرود خراب نشود درد را به جان خريده بودند و به کار خود ادامه داده بودند و شيشه هاي شکسته را در ميان دستان خون آلود خود نگه داشته بودند . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;اشک در چشمان آنها حلقه زده بود اما به خاطر موفقيت گروه تمام درد را در خود کشته بودند &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;نمي دانستيم به آنها چه بگوييم .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;فقط آنها را بوسيدم و سريع به پانسمان دست آنها پرداختم و خودم را لعنت ميکردم که چگونه ندانسته موجب اين حادثه شده بودم &lt;br /&gt;آن سال ما مقام اول سرود را در ناحيه کسب کرديم اما تجربه ي تلخي که به دست آوردم موجب شد تا ديگر هيچوقت از شيشه و اشياي برنده در کارهاي دانش آموزي استفاده نکنم .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 19:37:00 GMT</pubDate>
<comments>http://anrozha.parsiblog.com/Comments/93</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2659522</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سايه نشاط</dc:creator>
<guid>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/93/%d8%b4%d9%8a%d8%b4%d9%87+%d9%88+%d8%b3%d9%86%da%af/</guid>
</item>

<item>
<title>بابا شاهکار بود</title>
<link>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/92/%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7+%d8%b4%d8%a7%d9%87%da%a9%d8%a7%d8%b1+%d8%a8%d9%88%d8%af/</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://jazabnews.com/Picture/6%28119%29.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;454&quot; height=&quot;266&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;مسابقه ي&amp;nbsp; تئاتر بود و بچه ها يک نمايشنامه ي زيبا داشتند . در اين نمايشنامه تعدادي از بچه ها بايد گل باشند و از ابتدا روي صحنه مي ايستادند و با گلبرگ هاي خود بازي مي کردند و هيچ نمي گفتند .&lt;br /&gt;صحنه ي جالبي بود .يک باغ پر از گل و کوه و خورشيد و پروانه هاي رنگي &lt;br /&gt;در طول نمايش همه محو حرکات موزون بازيگران بودند و داوران هم در جلو نشسته&amp;nbsp; و داشتند امتياز ميدادند . &lt;br /&gt;من و همکارم دل تو دلمان نبود و کنار صحنه داشتيم با استرس تمام آنها را نگاه ميکرديم وگاهي هم با ايما و اشاره برخي چيزها را به آنها مي گفتيم . &lt;br /&gt;سکوت تمام سالن را گرفته بود و فقط صداي بازيگران و نواي آرام موزيک بود که شنيده ميشد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;البته جدا از ضربان قلب من وهمکارم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;خلاصه در حال اجراي نمايشنامه يکباره متوجه شديم که يکي از گل هاي روي صحنه به ارامي بر روي زمين افتاد &lt;br /&gt;من به همکارم که ان طرف سکو بود اشاره کردم و با هم به ارامي از دو طرف سکو بالا رفتيم و از پشت پرده آن دانش آموز را که به زمين افتاده بود به پشت پرده کشيديم و اين در حالي بود که&amp;nbsp; هيچکس متوجه ي اين کار ما نشد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;در پشت صحنه او را که از شدت اضطراب نيمه بيهوش شده بود به هر طريقي بود به حال آورديم و به ارامي زير بغلش را گرفتيم و به ميان جمعيت اورديم و روي صندلي تماشا چيان نشانديم &lt;br /&gt;با ناراحتي مطمئن بوديم که باخت ما حتمي است چون غش کردن گل در وسط صحنه تئاتر خيلي جاي سوال داشت و کاملا خارج از برنامه بود . &lt;br /&gt;بالاخره نمايش تمام شد و يک باره تمام تماشا چيان بلند شدند و دست زدند &lt;br /&gt;به سمت داوران رفتيم تا ببينيم نظرشان چه مي باشد &lt;br /&gt;اما در کمال ناباوري آنها هم به ما تبريک گفتند . &lt;br /&gt;ويکي از داوران که خيلي از نمايش خوشش آمده بود به ما گفت :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;چه قدر زيبا و خوب کار شده بود خصوصا آن قسمتي که آن گل به آرامي بر روي زمين خوابيد &lt;br /&gt;من و همکارم از تعجب چشمانمان داشت از حدقه در مي امد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;بله اينگونه بود که :&lt;br /&gt;آن قسمتي که ما فکر ميکرديم امتياز از ما کم مي شود و موجب باخت ما ميگردد به ياري ما آمده و جزو بازي محسوب شده بود و ان گل نيز به عنوان بازيگر خوب انتخاب شد &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 17:33:00 GMT</pubDate>
<comments>http://anrozha.parsiblog.com/Comments/92</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2658122</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سايه نشاط</dc:creator>
<guid>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/92/%d8%a8%d8%a7%d8%a8%d8%a7+%d8%b4%d8%a7%d9%87%da%a9%d8%a7%d8%b1+%d8%a8%d9%88%d8%af/</guid>
</item>

<item>
<title>فرصت طلبي</title>
<link>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/91/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa+%d8%b7%d9%84%d8%a8%d9%8a/</link>
<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://avazak.ir/gallery/albums/userpics/10001/normal_Avazak_ir-Beauty48.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;305&quot; height=&quot;338&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;اتو زدن به لباس را دوست نداشتم شايد هم وقت اتو را نداشتم يا حوصله ي آن را &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;آن روز هم طبق معمول براي رفتن آماده ميشدم و بدون اينکه لباسم را اتو کنم آن را از روي طناب که در حياط&amp;nbsp; بود برداشتم و با عجله پوشيدم وبه سمت محل آموزش حرکت کردم &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;در کلاس درس بعد از سلام و احوالپرسي مشغول تدريس شدم ولي بچه ها به جاي گوش دادن پچ پچ مي کردند ومي خنديدند &lt;br /&gt; به طرف آنها برگشتم و گفتم چيزي شده است ؟&lt;br /&gt; اما آنها سکوت کردند و به زور خودشان را نگه داشتند &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;دوباره به طرف تخته رفتم و شروع به نوشتن کردم &lt;br /&gt; اما باز هم شليک خنده بود که در کلاس منفجر شد .&lt;br /&gt; گچ را به سمتي انداختم و با ناراحتي گفتم :&lt;br /&gt; مي شود به من هم بگوييد چه شده است تا منهم بخندم ؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;آنها سکوت کردند اما چشمان شيطنت بار شان و خنده هايي که سعي ميشد با فشار زياد جلوي آن را بگيرند حاکي از اين بود که چيزي هست که کلاس را به هم ميريزد &lt;br /&gt; با عصبانيت روي ميز زدم و گفتم يا بفرماييد چه شده و يا اينکه مجبورم .....&lt;br /&gt; يکي از بچه ها در حاليکه سعي ميکرد جلوي خنده ي خودش را بگيرد و به شدت خودش ذا کنترل ميکرد؛ گفت:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;آخه يک گيره ي لباس به شما وصل هست &lt;br /&gt; و من وقتي دست برددم و گيره ي به آن بزرگي را در پشت لباسم احساس کردم با شرم آن را برداشتم و در حاليکه برق سه فاز از کله ام فوران زد حس کردم کلاس دور سرم در حال چرخش هست&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;بايد کاري ميکردم ومغز خلاقم به کمک مي امد جرقه اي به اين فکر فسيل شده آمد و گفتم : &lt;br /&gt; آفرين&amp;nbsp; دنبال همين بودم و احسنتم به شما &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #ff0000;&quot;&gt;گيره بله گيره &lt;/span&gt;&lt;br /&gt; &amp;nbsp;اين موضوع درس امروز ماست . گيره يکي از اهرم هايي است که ...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;درس را شروع کردم اما &lt;br /&gt; با بخش ديگر آن بايد چه ميکردم ؟&lt;br /&gt; چگونه مي توانستم وارد دفتر بشوم و به جمع همکاراني برگردم که &amp;nbsp;وقتي با آن گيره درميانشان &amp;nbsp;حضور داشتم وکلي&amp;nbsp; گفتم و خنديدم به من چيزي نگفتند و اجازه دادند من به همان شکل وارد کلاس بشوم .&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;&quot;&gt;با انها بايد چه ميکردم ؟ &lt;br /&gt; که اين خود باز مقوله اي جدا بود &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Apr 2012 05:59:00 GMT</pubDate>
<comments>http://anrozha.parsiblog.com/Comments/91</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2657488</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سايه نشاط</dc:creator>
<guid>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/91/%d9%81%d8%b1%d8%b5%d8%aa+%d8%b7%d9%84%d8%a8%d9%8a/</guid>
</item>

<item>
<title>با سيلي صورتم سرخ شد</title>
<link>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/90/%d8%a8%d8%a7+%d8%b3%d9%8a%d9%84%d9%8a+%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%d9%85+%d8%b3%d8%b1%d8%ae+%d8%b4%d8%af/</link>
<description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.aftablog.com/uploads/h/hasan232/3562.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;258&quot; height=&quot;304&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;دايم از اين پله ها مي رفتم بالا و مي امدم پايين &lt;br /&gt;نه يک بار و نه دوبار چندين بار &lt;br /&gt;مدير مدرسه که نظاره گر کارم بود صبرش تمام شد و غضبناک به سمتم آمد و گفت :&lt;br /&gt;مي داني از وقت کلاست چند دقيقه است که گذشته است ؟&lt;br /&gt;با عجله گفتم بله ميدانم. اما اجازه بدهيد به کار خودم ادامه دهم &lt;br /&gt;مدير با ناراحتي به من گفت :مطمئني حالت خوب است ؟&lt;br /&gt;همانطور که با عجله از پله ها بالا ميرفتم و به سرعت باز ميگشتم گفتم :من خوبم نگران نباشيد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;گفت: حداقل بگو چرا اينقدر بالا و پايين ميروي؟&lt;br /&gt;گفتم بعدا خواهم گفت فعلا اجازه بدهيد مشغول باشم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;بعد از هر دو سه بار بالا و پايين رفتنآينه را از کيفم در مي اوردم و نگاهي ميکردم و مي گفتم هنوز بايد تلاش کنم &lt;br /&gt;تا اينکه بالاخره به انچه مي خواستم رسيدم &lt;br /&gt;به کلاس رفتم و با بچه ها سلام کردم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;بچه ها با خوشحالي جوابم را دادند و گفتند خانم چه قدر قرمز شديد و من لبخندي زدم و گفتم داشتم ورزش مي کردم نمي دانيد چه نشاطي مي دهد &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;برايشان جالب بود که من از پله هاي مدرسه براي ورزش استفاده کردم و از من خواستند تا آنها را ببرم تا اين تجربه را داشته باشند &lt;br /&gt;با هماهنگي مدير و معاونين&amp;nbsp; آنها را&amp;nbsp; به کنار پله ها بردم و با شور و شوق شروع کردند &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;با خنده از پله ها بالا مي رفتند و باز ميگشتند &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;اما انها نميدانستند که بيدار خوابي شب گذشته علت چنين ورزشي بود که داشتم &lt;br /&gt;بله کسالت ديشب چهره من را زرد کرده بود و چون نمي خواستم انها من را کسل و زرد ببيند ترفندي زدم و با اين کار گونه هايم گل انداخت و از ان چهره ي بيمار گونه&amp;nbsp; دور شدم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;و اما مديرم!!!!!!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt; وقتي فهميد با خنده اي تاباورانه&amp;nbsp; فقط نگاهم کرد و آهي کشيد &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;و لي بچه ها ان روز شادتر از هميشه درس را شروع کردند &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 20:20:00 GMT</pubDate>
<comments>http://anrozha.parsiblog.com/Comments/90</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2657202</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سايه نشاط</dc:creator>
<guid>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/90/%d8%a8%d8%a7+%d8%b3%d9%8a%d9%84%d9%8a+%d8%b5%d9%88%d8%b1%d8%aa%d9%85+%d8%b3%d8%b1%d8%ae+%d8%b4%d8%af/</guid>
</item>

<item>
<title>روز معلم</title>
<link>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/89/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85/</link>
<description>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;وارد کلاس شدم &lt;br /&gt;تمام بچه ها خوشحال بودند و کلاس پر شده بود از شرشره هاو کاغذهاي رنگي&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;هر کدام از بچه ها مشغول کاري بود &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;يکي روي ميز رامرتب ميکرد .اون يکي کلاس را اب پاشي ميکرد . يکي تخته را و&amp;nbsp; يکي ....&lt;br /&gt;خلاصه همه به نحوي مشغول بودند &lt;br /&gt;وقتي که من وارد شدم يک صدا با هم فرياد زدند &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://hormozgan.7gardoon.com/files/test/adverimg-45367.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;250&quot; height=&quot;238&quot; / onload=&quot;width=Math.min(width,480);&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;آموزگار روزت مبارک و به دنبال آن هلهله و شادي بود که تو کلاس پيچيد . &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;از همه تشکر کردم و پشت ميز نشستم &lt;br /&gt;اون وقت بود که بچه ها يکي يکي شروع به بلند شدن کردند و هر کسي سعي داشت زودتر هديه اش را به من بدهد &lt;br /&gt;در يک لحظه ميز من پر شد از نان روغني . سيب . گردو . لواشک . تخم مرغ . ماست . کره و خلاصه هر چه فرآورده هي روستايي بود رو ميز من هم نمونه اي از آن را داشت . از بچه ها قدرداني کردم و اون هدايا رو که به مناسبت روز معلم براي من آورده بودند جمع کردم که يکباره در باز شد و مريم با يک عدد مرغ محلي وارد شد . &lt;br /&gt;يک مرغ قهوه اي رنگ و تپل &lt;br /&gt;خنذيدم و گفتم اين چيه ؟&lt;br /&gt;مريم با خجالت گفت : خانم روزتون مبارک و مرغ را روي ميز گذاشت &lt;br /&gt;هنوز مرغ رو ميز قرار نگرفته بود که چشمتون روز بد نبينه&lt;br /&gt;خانم مرغه بعد از يک نگاه به اطراف بالي زد و پريد وسط کلاس &lt;br /&gt;خوب معلومه چي شد &lt;br /&gt;اينگار يک بمب خنده منفجر شد وکلاس ريخت به هم و....&lt;br /&gt;با صداي جيغ و داد بچه ها و بگير بگير اونا و قد قد خانم مرغه مدير مدرسه به کلاس اومد و خلاصه ....&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;کار به همينجا ختم نشد وقتي مدرسه تعطيل شد من موندم و يک عالمه تخم مرغ و ماست و کره و سيب و گردو و يک عدد مرغ که از همه مهمتر بود &lt;br /&gt;با کمک دوستان سوار اتوبوس روستا شديم اما &lt;br /&gt;مگر اين مرغ آرام و قرار داشت دايما از توي سبدي که برايم او را قرار داده بودند به ميان مسافران مي پريد و کلي مايه ي خنده و سرو صداي دوستان ميشد &lt;br /&gt;تازه بخش جالبترش وقتي بود که مرغ نافلا از تو سبد در يکي از خيابانهاي شهر به بيرون جست و من هاج و واج مونده بودم چه کار کنم . &lt;br /&gt;بالاخره خسته و وامانده به خانه رسيدم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;همه از ديدن يک مرغ قهوه اي تپل مپل خوشحال شده بودند مرغي که هر روز صبح يک تخم مرف ما را مهمان ميکرد . &lt;br /&gt;اون سال تا مدتها ما تخم مرغ محلي و ماست و کره و کشک داشتيم &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: small;&quot;&gt;&lt;br /&gt;خودمونيم ها عجب روز معلم به ياد ماندني بود و هديه ي&amp;nbsp; نادر و پر ارزشي . يادش به خير &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;br&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 00:27:00 GMT</pubDate>
<comments>http://anrozha.parsiblog.com/Comments/89</comments>
<wfw:commentRss>http://Www.parsiblog.com/RSS.aspx?NID=2644899</wfw:commentRss>
 <dc:creator>سايه نشاط</dc:creator>
<guid>http://anrozha.ParsiBlog.com/Posts/89/%d8%b1%d9%88%d8%b2+%d9%85%d8%b9%d9%84%d9%85/</guid>
</item>

</channel>
</rss>  


