|
|
درباره وبلاگ
آهای آدمها می دونید زندگی یعنی چی؟
باهم بودن و برای هم تپیدن؛
یا بی تفاوت از کنار هم ...
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 12
بازدید دیروز: 31
کل بازدیدها: 139658
کدهای جاوا وبلاگ
|
|
|
|
|
|
سه شنبه 89 شهریور 2 :: 3:11 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
آخه می دونه که بدون اون من خونه نمی رم تو این سالهایی که باهم بودیم هیچوقت تنها خونه نرفتیم مگر اینکه برامون کاری پیش اومده باشه اما هر چند گاهی مثل اینکه پشه نیشش زده باشه !!!وقتی از دستم ناراحته راهشو می کشه و میره و باعث می شه من سرگردون بشم نمی دونم باید بمونم یا برم آخه تو اون خیابون بزرگ که متوجه نمی شم رفته یا نه ! اونوقت مجبورم از ماشین پیاده بشم و دنبالش بگردم چون خانم خانم ها صدای زنگ گوشی رو هم کم می کنه و سر همین همیشه بهش می گم یک گوشی بگیر که صدات کنه که تلفنت کارت داره !! خلاصه امروز دیدم داره با مدیر شیفت پسرها سر رنگ کلاسها حرف می زنه ، گفتم از فرصت استفاده کنم و خیابان را دور بزنم چون عجله داشتم و باید می رفتم دنبال کسی ، وقتی دور میزدم از دور دیدم داره از خیابان رد می شه شانس من ترافیک بود و من لابه لای ماشینها گیر کرده بودم چند تا بوق زدم تمام وجودم فریاد می زد که می داند من پشت سرش هستم و صدا را می شنود اما محل من نمی ده ، خدا دلم می خواست گازو می گرفتم و می رفتم ، اما دوستی جاش کجا ست ؟به هر حال خودم را به کنارش رساند م وب یک ، دو؛ سه ، ...بوق زدم تا تونستم تو اون شلوغی کنار پایش بایستم . گفت: شما که رفته بودید ؟دلم می خواست موهامو لاخ لاخ بکنم ؛گفتم آخه کدوم دفعه من بدون تو رفتم /گفت : کم هم منو جا نذاشتی !!!!!!!!!!!!!!!آه از نهادم در آمد ، هم او روزه بود و هم من دلم گرفت ما تازه با هم دو هفته رفته بودیم .... اونجا دلمانو صفا داده بودیم ولی حیف چه زود فراموش شد . کاش غرور نبود و به دنیا نمی یومد و ما ادمها مهربان در کنار هم مثل قمری ها بق بقو می کردیم .دلم خیلی گرفت آخه بعد از 17 سال دوستی و رفاقت ؟
موضوع مطلب :
|
|