سه شنبه 89 شهریور 2 :: 10:25 عصر :: نویسنده : سایه نشاط
داشتم می رفتم خونه ،ساعت حدود 9 شب بود وچون ماشین نبود تصمیم گرفتم مقدار باقی مانده را پیاده طی کنم .هنوز کمی بیشتر نرفته بودم که دیدم مامورین یک دختر وپسر را گرفته اند و می خواهند به کلانتری منتقل کنند !! دختر که محجبه هم بود التماس می کرد که غلط کردم تورو خدا بزارید من برم و پسر هم که تقریبا نمی دانست فرار کند یا بایستد از فاصله ای نسبتا دور فریاد می زد ولش کنید و همینطوری گاهی با موتورش جلو می آمد و گاهی فاصله می گرفت . دخترک مثل یک گنجشک نی لرزید و اشک می ریخت و پسر از راه دور التماس می کرد وجالب بود که هر دو مامور مراقب دختر بودند و یکی از آنهامی خواست بیسیم بزنه تا ماشین گشت بیاید ودخترک را ببرد من که از گریه های دختر رنجیده خاطر شده بودم و از اینکه می دیدم دخترک در محاصره ی دو مامور و چند نفر مرد رهگذر است اعصابم خرد شد . جلو رفتم و گفتم دخترم چه شده ؟ دختر که انگار یک فرشته ی نجات را دیده است دستان من را محکم گرفت و گفت : خانم فلانی ....!!!! تو را خدا به من کمک کنید داشتم شاخ در می آوردم او از کجا من را شناخت ؟ تعجب کرده بودم یکی از مامورها به طرفم آمد وگفت از این دختر فاصله بگیر گفتم نه غیر ممکن است تا او اینجا کنار خیابان است من کنرش عستم ، نمی بینید که دورمان مردها و پسرهای جوان گرفته اند من او را تنها نمی گذارم مامور به آن یکی گفت بیسیم را بده تا بگویم گشت کمکی بیاید گفتم می شه خواهش کنم اونو ببخشید او دختر جوانی است و بردنش به کلانتری کار درستی نیست مامور با عصبانیت گفت شما دخالت نکنید دختر فریاد زد خانم فلانی تو را خدا بگویید من را ول کنند گفتم آخه دخترم تو منو از کجا می شناسی ؟ گفت خانم شما مدیر مدرسه ی من بودید و من الان مدرسه ی .... درس می خوانم و سپس خودش را معرفی کرد با تاسف سرم را تکان دادم و به طرف مامور رفتم و گفتم خواهش می کنم اورا به خاطر خدا ببخشید و به من بشپارید من اورا تحویل خانواده اش می دهم مامور گفت اورا از کجا می شناسید گفتم او دانش آموز مدرسه ی من بوده و مشخصه که من در خطای او مقصرم پس من را باید تنبیه کنید نه او را مامور گفت این حرف ها چیست او باید تاوان کار خود را بدهد دخترک در حالی که می لرزید دوباره شیون کنان گفت تورا خدا نگذارید من را ببرند من اشتباه کرده و تکرار نمی شه به مامور گفتم ببین پسرم فکر کن خواهر خودت است با عجله گفت اگر خواهرم بود می کشتمش گفتم ببین پسرم تو می خواهی اورا تنبیه کنی و او عبرت بگیرد با همین ضربه ای که به او خورده و این آبروریزی که برایش پیش آمده اگر بخواهد عبرت بگیرد خواهد گرفت واگر تو اورا ببری ممکن است آینده اورا خراب کنی پس این بار را این دختر را به من که معلمی بودم که نتوانستم درست عمل کنم ببخش . مامور نگاهی کرد و با ملایمت گفت باشد او را ببر اما ... دختذ نمی دانست چگونه تشکر کند و من که خانواده اش را می شناختم به همراه او .... واقعا چه کسی مقصر است ؟ آن پسری که در تمام مدت خود را به آب و آتیش می زد تا دختر را فرار بدهد ؟ معلم های این دختر ؟ پدر و مادرش ؟ چامعه ؟ خودش ؟ چه کسی؟ شما بگویید چه کسی مقصر است ؟ موضوع مطلب : |