دختر ساکتی بود و پدرش را تازه از دست داده بود ، مادرش نیز او و برادرانش را رها کرده بود .او تنها دختر خانواده بود و در کلاس پنجم در س می خواند بیشتر وقتها گرسنه بود و در مدرسه معلم ها به او غذا می دادند یک برادر بزرگ داشت که سرباز بود و برادر دیگزش از خودش کوچکتر بود در خانه او کدبانو شده بود و از برادر کوچکش نگهداری می کرد مبلغ کمی که ماهانه کمیته امداد می داد تنها در آمد زندگیشان بود من او را خیلی دوست داشتم . ام البنین یک دختر خنده رو و بسیار بسیار مظلوم و کم حرف بود و لکنت زبان هم داشت که آزارش می داد . گویی دست تقدیر از غم و غصه برای او کم نگذاشته بود .اون روز من صبح زودتر به مدرسه آمده بودم و در دفتر مدرسه کارهایم را انجام می دادم که یکباره بچه ها فریاد زدند خانم ام البنین حالش بد شده . با عجله به طرف کلاس او دویدم صحنه ای که دیدم بسیار وحشتناک بود او با صورت روی زمین افتاده بود و داشت دست و پا می زد با سرعت او را برگرداندم نمی توانست نفس بکشد و رنگش ساه شده بود دهانش را بررسی کردم تا چیزی در آن نباشد و مقداری آب به سرو صورتش زدم اما حالش تغییری نکرد چند تا از همکاران سر رسیدند فریاد زدم به اورژانس زنگ بزنید و با کمک آنها او را بر روی تخت اتاق بهداشت خواباندیم از مرکز اورژانس به ما دستوراتی دادند تا به او کمک فوری برسانیم ولی او به هوش تیامد یکی از بچه ها توی اتاق آمد و گفت : خانم او به من گفت که از دیروز غذا نخورده است قلبم از تو سینه ام کنده شد اشک توی چشمانم حلقه زد او حتی کسی را هم نداشت که بهش خبر بدیم .
آمبولانس رسید و آنها هم نتوانستند اورا بهوش بیاورند اورا با برانکارد از مدرسه خارج کردند من با اندوه زیادی در کنارش عغب آمبو لانس نشستم دستانش را در دستانم گرفته بودم و گریه می کردم و دایما از او می خواستم چشمانش راباز کند ولی او در خواب عمیقی بود ،آنقدر غمگین بودم که به هیچ عنوان نمی توانستم خودم را کنترل کنم آقایی که از ام البنین مراقبت می کرد باورش نمشد که من با او نسبتی ندارم و تعحب می کرد که من چرا اینقدر بی تابی می کنم ! 
برایش توضیح دادم که او دختر تنهایی است و خیلی وقتها هم گرسنگی می کشد ضمن ایینکه بسیار مهربان و مظلوم است و من او را خیلی دوست دارم و برای معصومیت او ناراحتم .
به هر حال او به بیمارستان رسید پزشک و پرستاران به مراقبت از او پرداختند ابتدا که اشک های من را دیدند فکر کردند من مادرش هستم و شروع به دلداری من کردند ولی وقتی برایشان توضیح دادم او دانش آموز مدرسه مان است فکر کردند همکان او را درمدرسه آزار دادند و باشک و تردید با من رفتار کردند اما برایشان توضیح دادم که به احتمال زیاد او از گرسنگی به این وضع دچار شده .
به او سرم قندی و سرمهای دیگری زدند چند تا آمپول هم به او تزریق کردند بعد از مدتی ام البنین آرام آرام چشمان زیبا و درشتش را باز کرد با خوشحالی صدایش کردم
ام البنین ، دخترم حالت خوبه ؟
قطره های اشک از کنار چشمش آرام و غلتان سر خوردند و پایین ریختند با لکنت زبان گفت :
سسسلام خخخانننننم
بوسیدمش و گفتم تومنو کشتی دختر
باید چند ساعتی تحت نظر می بود برایش آبمیوه و شکلات گرقتم و کنارش با هم گفتیم و خندیدیم موقع مرخص شدن زنگ زدم از خونه آمدند دنبالمان . اورا به خانه اش رساندیم اما خدایا به چه کسی بسپارمش ؟
توی یخچالشان را نگاه کردم خالی بود تو آشپزخانه ی کوچک و تاریکشان هیچ چیزی برای خوردن نبود برایش مواد غذایی گرفتیم و برخی ملزومات را آماده کردیم و از همسایه خواستیم تا از او وبرادر کوچکش مواظبت کند تا شب که برادر سربازش به خانه می آید اما حیف که برادرش نیز در چنگال اعتیاد اسیر بود .
آخ ام البنین ؛ چه بگویم که قلبم به درد می آید هر وقت یاد لبخند معصومت می افتم .
می دانید برای اینکه ام البنین را به بهزیستی بسپاریم اقدام کرده بودیم اما بهزیستی فقط او را می پذیرفت و برادرش را قبول نمی کرد و ام البنین می کفت من از برادرم جدا نمی شم .
از این ام البنین ها زیاد هستند ولی چرا باید باشند ؟ چرا قلبی برای آنها نمی تپد ؟

موضوع مطلب :